X
تبلیغات
فــــــــــــــــــــــراری
فــــــــــــــــــــــراری
فــــــــــــــــــــــراری
خانه | آرشيو | ايميل


It's a pretty smart weapon
I can shoot it, I can drop it
But learn to respect it
cause you clearly can't stop it like that
نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
If Time Is All I Have - James Blunt


When you wake up
Turn the radio on
And you'll hear this simple song

That I made up
That I made up for you

When you're driving
Turn the radio up
Cause I can't sing loud enough
Hard these days
To get my message through

If time is all I have
I'll waste it all on you

Each day I'll turn it back
It's what the broken-hearted do
I'm tired of talking to an empty space
Of silences keeping me awake

When you marry
And you look around
I'll be somewhere in that crowd
Torn up, that it isn't me

When you're older
The memories fade
But I know I'll still feel the same
For as long as I live

But if time is all I have
I'll waste it all on you

Each day I'll turn it back
It's what the broken-hearted do
I'm tired of talking to an empty space
Of silences keeping me awake

Won't you say my name, one time
Please just say my name

But if time is all I have
I'll waste it all on you
Each day I'll turn it back
It's what the broken-hearted do
I'm tired of talking to an empty space
Of silences keeping me awake

If time is all I have
I'll waste it all on you

Each day I'll turn it back
It's what the broken-hearted do
I'm tired of talking to an empty space
Of silences keeping me awake

Won't you say my name
When the song is over



آپلود عکس رایگان و دائمی


[ ]
+
FINE :)
True Story
:)

I'm so tired of being here

 Surprised by all my childish fears

And if you have to leave

I wish that you would just leave

آپلود عکس رایگان و دائمی


[ ]
+
Until It Breaks

 

It goes a one, two, three 
I was born with the hunger of a lion, the strength of a sun
I don't need to sweat it when the competition come
Original style like an 808 drum, so I don't run the track
No, I make the track run
My mama taught me words, my dad, he built rockets
I put 'em both together now, tell me what I got
It's a pretty smart weapon
I can shoot it, I can drop it
But learn to respect it cause you clearly can't stop it like that

Yea it aint over, cause the sharks on the left side, the snakes on the right
And anything you do, they wanna get a little bite
It really doesn't matter if you're wrong or if you're righ
Cause once you get the teeth in, nothing really fights

Except for me, I do it like I got nothing to lose
and you can run your mouth like you could try to fill my shoes
But steady little soldier, I ain't standing next to you
I'd be laying on the ground before you're even in my view
Like that

Give me the strength of the rising sun
Give me the truth of the words unsung
And when the large bells ring, the poor men sing
Bring me to kingdom come

This is something for your people on the block to black out and rock to
Give you whatcha need like Papa Who shot ya
Separate the weak from the obselete, you're meek, I creep hard on imposters
And switch styles on the dime Quick witted ya'll Quit tripping
I don't have time for your crying
I grind tough, sucka, make your mind up,
Are you in the firing squad or are you in the line-up
Bang bang Little monkey man playing
With the big guns will only get you slayed and I ain't playing
I'm just saying You ain't gotta sliver of a chance
I get iller, I deliver While you quiver in your pants
So shake shake down Money, here's the break down
You can play the bank I'ma play the bank take down
And no mistakes now
I'm coming to getcha
I'm a Banksy
You're a Brainwash, get the picture
It's like that

We swim against the rising waves and crash against the shore
The body bends until it breaks, the early morning sings no more
So rest your head, it's time to sleep and dream of what's in store
The body bends until it breaks, then sings again no more
Cause time has torn the flesh away, the early morning sings no more

 

 


[ ]
+
رعــــــنا
واسه قبلی که کسی نظر نذاشت...

آآآآی آدمها! اگه به این وبلاگ سر می زنید یه نظر واسه این یکی بذارید تورو خدا!

----------------------------------------------------------


سرش را روی زانوانش گذاشت و بلند بلند زار زد. بعد ناگهان انگار چیزی یادش آمده باشد سرش را بالا آورد. از جایش بلند شد و به سمت آینه قدی ته اتاق رفت.

برس را از روی میز کنار آینه برداشت و شروع کرد به شانه کردن موهای بلند و قهوه ای روشنش. آهنگی بچه گانه را زیر لب زمزمه می کرد و همراه با شانه کردن موهایش آرام سرش را تکان می داد.

چند دقیقه ای مشغول بود بعد شانه را کنار گذاشت و موهایش از یک طرف بافت. روبانی از جیب پیراهن خواب بلندش در آورد و پایین موهایش بست.

دوباره خودش را در آینه نگاه کرد. ناگهان به طرز فجیعی شروع کرد به خندیدن. روبان پایین موهایش را جدا کرد. بافت موهایش را وحشیانه از هم باز کرد. دوباره به خودش در آینه زل زد.

هنوز داشت می خندید؛ صدای خنده اش به هق هق آرامی تبدیل شد؛ و بعد کم کم قطع شد. به سمت تخت که در طرف دیگر اتاق بود  رفت.

عروسکش را از روی تخت برداشت. محکم بغلش کرد و خودش را روی تخت انداخت.

عروسک، یک گوسفند کوچک و لاغر مردنی درست عین خودش بود. رنگ سفید گوسفند زیر خروارها خاک و چرک محو شده بود.

از هفت سالگی با هم بودند. هروقت همه ترکش می کردند باز هم او بود. تنها مونس تنهایی هایش. اگر روزی زنده می شد چه چیزها که نمی گفت.

البته دهنش قرص تر از این حرف ها بود که همه چیز را بگوید. هرچه نباشد پای بهترین دوستش وسط بود. ولی اگر دختر از او می خواست که بگوید می گفت.

از دوران شاد بچگی می گفت. از هر روز بیرون رفتن در دوران نوجوانی و دوستانش و بعد منع شدن از همه چیز و قطع همه ی امکانات به خاطر یک پسر. گریه های شبانه به خاطر پسری هم سن و سال خودش.

همه چیزش را پای آن پسر گذاشتن. بارها در برابرش خرد شدن و شکسته شدن غرورش برای یک دوست داشتن ساده که پسرک تا مدت ها نفهمید.

نفهمید چقدر برای دختر ارزشمند است؛ ولی بعد انگار یکدفعه همه چیز تغییر کرد. دختر نمی دانست امیدوار باشد و یا این احساس پسر زود گذر است.

پس اول اعتماد نکرد. به محبت های تازه اش اعتماد نکرد ولی بعد کم کم نظرش عوض شد. پسر واقعا می خواست با او بماند. حداقل تا جایی که می توانست می خواست بماند. پسر خودش را عوض کرده بود ولی تا وقتی که دختر عوضی نشده بود.

حالا زندگی به روال عادی برگشته بود. پسری مهربان در کنارش. دوستانی تا حدی مهربان و خدایی که در آن نزدیکی بود.

فقط یک چیز آزارش می داد. خانواده اش. با تمام وجود از آنها بی زار بود. میخواست سر به تنشان نباشد و برای همین عوضی شد.

برای همان کاری که انجام داد پسر و دوستانش او را ترک کرده بودند...

از همانجا - روی تخت - به خودش در آینه نگاهی انداخت. واقعا که اسمش به خودش می آمد. " رعنا " . نه به خاطر این که قد بلندی داشته باشد اتفاقا قدش هم متوسط بود بلکه چون "رعنا" به عربی یعنی زن احمق و او نیز احمقی بیش نبود.

دوباره یاد مادر و پدرش افتاد. از کارش پشیمان نبود. از این که همه ترکش کرده بودند حسرت می خورد. ابدا از کشتن آن دو ناراجت نبود. اصلا برایش ارزشی نداشت.

انگار مقدر شده بود آن کار را انجام دهد و هیچ ربطی به او نداشت بلکه کائنات این دستور را داده بودند. البته سعی می کرد خودش را با این حرف ها راضی کند که وجدان نداشته اش بیدار نشود.

خیلی سعی می کرد به خاطر کشتنشان عذاب وجدان داشته باشد ولی نمی توانست حتی ذره ای برایشان احساس تأسف کند.

قبل از آن کار بارها نقشه را مرور کرده بود. چیز ساده ای به نظر می رسید برای او که از جای قرص برنج در خانه مطلع بود. فقط کافی بود آن شب غذا نخورد و با دعوا های اخیر این کار ساده به نظر می رسید.

نقشه را به عروسکش گفته بود و او فقط با چشم های ریز سیاهش به او نگاه و تصمیم گیری را به عهده خودش گذاشته بود.

وقتی آن شب آن کار را کرد بی هیچ فکری اول به پسر زنگ زد و ماجرا را برایش تعریف کرد. دو جنازه وسط اتاق افتاده بودند و او داشت با تلفن حرف می زد.

پسر به محض این که ماجرا را شنید گفت خودش را به آنجا می رساند. بعد با ماشین سفیدی از راه رسید. روی ماشین نوشته شده بود "دیوانه خانه".

پسر نمی دانست عصبی باشد یا ناراحت. دختر سوار ماشین نمی شد. به پسر نگاه کرد و اشک هایش سرازیر شد. پسر با بغض تقریبا فریاد زد:

-برات بهتره رعنا. باور کن بهتره.

و بعد او را به اینجا آورده بودند. از او پرسیده بودند چیزی می خواهد و او عروسکش را درخواست کرده بود. این هم دلیل دیگری بود بر دیوانگی اش.

رو به عروسک کرد و گفت:

-این حرفا رو به هیچ کس نمی گی. حتی تو روز قیامت. چون خدا خودش همه چیزو می دونه. نمی خوام بقیه بفهمن فقط بین من و تو و خدائه. فهمیدی؟

عروسک مانند همه ی این سال ها باز هم فقط نگاهش کرد. او هیچ وقت نمی پرسید بلکه همیشه می فهمید. همه اش را می فهمید و هیچ نمی گفت.

دست توی جیب پیراهن خوابش کرد و تکه از قرص برنج را که هنوز همراهش بود در آورد. کسی تقه ای به در زد و گفت:

-رعنا ملاقاتی داری. یه چیزی سرت کن. یه پسرس.

شالی را که از کنار تخت آویزان بود برداشت و روی سرش انداخت و گفت:

-بیا

در باز شد. خودش بود. رعنا گیج شد. او اینجا چه کار می کرد. مگر خودش او را به اینجا نفرستاده بود. حالا برای چه به ملاقاتش می آمد. پسر کنارش روی تخت نشست. دستانش را باز کرد و گفت:

-تولدت مبارک.

خودش را توی بغل پسر انداخت. مثل همان روز ها بغلش کرد. چند دقیقه ای همان طور ماند و بعد آرام از او جدا شد. پسر چیزی را که خیلی بد کادو پیچ شده بود روی تخت گذاشت.

سریع کاغذ کادو دورش را باز کرد. چند کتاب بود با یک عروسک. یک گوسفند مشکی. خیلی آرام در گوش رعنا گفت:

-آوردم که اون هم تنها نباشه. خودمم اومدم پیشت که تنها نباشی.

رعنا اول نگاهش کرد و بعد مثل زمزمه ای گفت:

-پس مادرت چی؟

-منم کاری کردم اون هم برن پیش مادر و پدر تو تا اون دوتا هم تنها نباشن.

-تو ام...

-چی؟

-کشتیش؟

-بهتر بود. برای همه بهتر بود. هم برای تو هم برای اون که بدون من تنها نباشه. پیش مادر پدر تو باشه.

-آره راست می گی. تو همیشه بهترین کار رو می کنی.

-بهشون گفتم. به مأمورای اینجا. اول باور نکردن. طول کشید تا باور کنن. وگرنه زودتر می اومدم.

-عیب نداره. حالا که پیشمی هیچی عیب نداره.

رعنا گوسفند را برداشت و کنار مال خودش گذاشت. و بعد سمت پنجره رفت. تکه ی آخر قرص برنج را از جیبش در آورد و آن را بیرون انداخت. نفس عمیقی کشید. احساس آزادی می کرد.

به طرف پسر برگشت. پسر برس را در دستش گرفته و جلوی آینه نشسته بود. لبخندی زد و گفت:

-بیا بشین موهاتو شونه کنم.

رعنا به سمتش رفت. جلوی پسر و رو به آینه نشست. پسر رفت پشت سرش و شروع کرد به شونه کردن موهای رعنا.

اول پسر شروع کرد به زمزمه ی آهنگی و بعد رعنا همراهی اش کرد :

.

.

.

"آسمون نیست آلوده...سفید مثل فالوده...لابد اون بالاها یکی فکر ما بوده...هیچ جا نمی خوام باشم جز اونجا..."


---------------------------------------

+آهنگ آخر متن " کوچه - زدبازی"

+قسمتی از متن واقعیت دارد




[ ]
+
. . .

بر پایه ی تحقیقات  انجام شده بنده ی حقیر به این  نتیجه رسیدم که احمق تشریف دارم.

شما هم اگر خودتان تحقیق  کنید به همین نتیجه می رسید. اصلا نمی  دانم چیست که همانند یک بیماری ویروسی می ماند. هروقت از یک نفر -مخصوصا اگر  صمیمی ترین دوستتان باشد- بپرسید :

-به نظرت من احمقم؟

جواب مثبت خواهید گرفت. نمی دانم چرا هرچه دوستی نزدیکتر می شود دوستانمان احمق تر جلوه می کنند!

شاید یک دلیلش این  است که چون با آنها دوستیم احمق محض  تشریف داریم! یا شاید آنها احمقند زیرا  با این وجود که فکر می کنند احمقیم با ما دوست شده اند!

کلا وقتی با یک نفر دوست هستی نمی شود از کلمات محبت آمیز استفاده کرد مگر از آنجور دوست های آنجوری باشند. همان جور دوست هایی که به قول یک نویسنده محترم بهشان  می گوییم "نیمه گم شده" !

در این دوره زمانه  هر کسی دیگر یک نیمه گم شده دارد. اصلا مگر می شود آدم نیمه گم شده نداشته باشد؟

همین الان خود شما  که دارید این مطلب را می خوانید یا به فکر نیمه گم شده خودتان افتاده اید یا چشمتان به آن ماسماسک کوچک و مخابراتی است که نکند یه موقع نیمه گم شده تان چیزی بفرستد و ماسماسک عین زلزله ی هزار ریشتری چهار ستون قلب و بدنتان را بلرزاند!

یا برای آنهایی که امکانات  بیشتری دارند و پیشرفته تر هستند  یک چیزی آن پایین در صفحه نمایشگر کامپیوترشان چشمک میزند و در کنار صفحه یک کادری بالا می آید که در آن نوشته شده " :* " یا مثلا " منم همینطور عجیجم! " یا یک همچین چیزهایی که شما از من وارد ترید.

از بحث اصلی دور  نشویم. حماقت بنده! من تقریبا از هر کس پرسیدم جواب مثبت گرفتم. می گویم تقریبا چون یک نفر گفت :

-تو احمق نیستی.  تو خیلی خیلی خیلی احمقی!

این جواب صمیمی ترین دوستم بود. حتی با نیمه گم شده ات هم زیادی صمیمی شوی رویش به رویت باز می شود مثل من که از نیمه ام پرسیدم و او هم تائید کرد!

وقتی از نیمه گم شده  ام که پیدا شده بود پرسیدم چرا؟ گفت:

-چون من نیمه گم شده ات هستم و خودم یک احمقم!

البته خدا را شکر  ما همین یک نیمه گم شده را داشتیم و  مثل بعضی ها نبودیم که تکه تکه  شده باشیم و هزار نیمه گم شده  داشته باشیم!

ماشاا... هر نیمه شان  هم یک رنگ و یک شکل است! یک نیمه شان مشکی دیگری بور آن یکی برنزه  و دیگری چاق و یکی دیگه شان  لاغر! من نمی دانم این ها لاحاف  تیکه دوزی شده بوده اند که هر نیمه شان یک رنگ و شکل است یا انسان!

کلا آدم ها به لاحاف  بیشتر شباهت دارند تا چیزهای دیگر. مثلا همان مورد را که ذکر کردیم؛ یا برای مثال بعضی آدم ها هستند که مثل  بعضی لاحاف ها دورو هستند. یا بعضی ها زربافتند و گران قیمت ولی استفاده  شان که بکنی سریع خراب می شوند. فقط  دکوری هستند.

یک سری دیگر هستند  از بس استفاده شده اند و حرف  توی دلشان مانده پنبه ها در درونشان  قلنبه قلنبه شده است و هم خودشان را اذیت می کنند و هم بقیه را.

در اینجا یک مونس و هم دم باید پیدا کنند که مانند پنبه زن سر محل به حرف هایشان گوش کند  و پنبه هایشان را از هم باز کند  تا دوباره قابل استفاده و قلنبه  قلنبه شدن بشوند.

بعضی ها خیاطشان خوب  بوده و دوختشان محکم اما بعضی های دیگر خیاطشان خوب نبوده و با یکی دو فشار سریع دوختشان باز می شود و دل و روده شان می ریزد بیرون و عصبی می شوند و به جای دوختن پارگی خودشان زمین و زمان را به هم می دوزند!

الان با این اطلاعات  شما یک پا روانشناس لاحاف شده اید! حالا اگر حق التدریس ما را لطف کنید ما هم برویم به حماقت و نیمه گم شده مان برسیم.

شما را به خدا یک پولی بدهید تولد نیمه گم شده چند هفته دیگر است. اگر هم جایی را سراغ دارید  که اجناس نیمه گم شده ای و ارزان  می فروشند به ما خبر دهید.

 


[ ]
+
:|

سلام بکس!

جدیدا می خوام دیگه زود به زود آپ کنم اگه بشه! چون هیچ جا رو ندارم که درد ودل کنم! پس تنها امیدم به در و دیواره!!!

(این جمله ابهام دارد!البته فقط واسه یه نفر که می دونه درو دیوار چیه واقعا!خودش اصن یادم داد!)

خوب والا خبری نیس اومدم الکی چرت و پرت بگم سرتونو درد بیارم و برم!

امروز یه غلطی نمودیم و حرفی رو به یکی از معلما زدم که سه زنگ کامل درگیر بودم! یعنی معلمه منو...!اهم اهم! بعلـــه!منظورم "کشت" بودااا! فکر بد نکنید!

آغا بعد زنگ تفریح بود ما هم خوش و خرم (منظور از خرم اون زنه تو حریم سلطان نیستا!) نشسته بودیم روی میز معلم و داشتیم میزدیم و برای شادی دوستان محترمه رقص خز و خیل می نمودیم که به ناگاه در باز شد و معلم محترم که مرد هم بودند اومدن تو!!

ما ها هم همه انگار که یکی بهمون حمله کرده باشه دست به مقنعه شدیم!منم برگشتم رو به دوستم گفتم:

-نه یه اهنی!نه یه اوهونی!

از شانس زیبای من هم گوش های این طرف مثل عقاب که سهله مثه چی بگم تیز بود! اصن معلوم بود گوشاشو تراش کرده بود و اومده بود سر کلاس که تیز باشن مبادا تتیکه ای رو نشنوه!!!

خلاصـــــه! حرف منو شنید و یهو گفت:

-خانم! شما بیاین بیرون!

منم که کپ کرده بودم رفتم بیرون کلاس باهاش! کلاس مثه قبرستون ساکت شده بود! فقط صدای تراش کردن میومد!(بچه ها داشتن گوشاشونو تیز می کردن!)

مرتیکه برگشت بهم گفت:

-این چه حرفی بود زدی؟

من:


-حرف بدی نزدم آقای .....! (از گفتن اسم معذوریم!)

-واقعا که!پس حرف بدی نزدی دیگه؟ بیا بریم دفتر!

منو فرض کنید که کف زمین بودم!یعنی هم می خواستم از فرط خنده زمینو گاز بزنم هم فکم داشت از تعجب می افتاد!

هیچی دیگه منو برد پیشه خانم .... که مشاور درسی بود! گفت این خانم برگشته گفته: " یه اهنی یه اوهونی!"

.... هم شروع کرد به نصیحت کردن! :

-          دخترم من از شما بیشتر از این توقع دارم! خانواده شما خیلی محترم هستن! چرا باید این کلمات رکیک و زشت رو به کار ببرین؟

آغا من دیگه مونده بودم یعنی! رکیــــــــــــــــــــــک؟؟؟زشـــــــــــت؟ خوبه فحش نداده بودم! وگرنه پرونده ام الان باهام تو خونه نشسته بود!!!

آغا ما دیدیم اوضاع خیطه الکی بغض کردیم که اینا دلشون بسوزه بعد گفتیم:

-به خدا حرف بدی نزدم! ولی اگر شما ناراحت شدین عذر می خوام! ببخشید!

بعدش دیگه این معلمه هم که بغض منو دید با عصبانیت رفت! حالا خانم ..... گیر داده که زنگ بعد بیا عذر خواهی کن دوباره! منم گفتم باشه!

هیچی دیگه رفتم سر کلاس! آخه مشکل اینجا بود که کلاس ما رو دو دسته کردن بعد من اصن تو عمرم با این آقا کلاس نداشتم! فقط یه بار سر گروه بندی کلاس دیده بودمش! حالا اومده بود اینجوری حرف می زد با من!

من که رفتم سر کلاس مرتیکه با گروه خودش رفته بود! بچه های کلاس هم که انگار از میدون جنگ برگشتم من!

کجا بودی؟ چی شد؟ زنده ای؟ چی بهت گفت؟ و . . .

منم برای این که شلوغ نشه گفتم:

-یکی یکی! امضا هم نمی دم! تلاش بی خود نکنید!!!

بالاخره این یه زنگ گذشت منم نتونستم زنگ تفریح برم واسه عذر خواهی با خودم فکر کردم که خوب زنگ بعد می رم فوقش!

منتظر معلم دینی بودیم که یهو دیدیم معاون پایه مون درو باز کرد اومد تو! یعنی سر یه حرف کوچیک کار به کجا ها کشیـــــد!

دیگه از گفتن حرفای معاون پایه معذوریم چون خیلی طولانی میشه!!! فقط در این حد بدونید که دهنمون سرویس شد از بس که نصیحت کرد!

منم تمام مدتی که داشت حرف می زد سعی می کردم نیشخند نزنم و از پررویی تو چشام کم کنم که فکر کنه پشیمونم! ولی مگه می شد؟ آغا پدرم در اومد ولی آخرشم باز داشت خنده ام می گرفت! اصن یه وضعی بود!

زنگ دینی هم گذشت و ما هم زنگ تفریح رفتیم پیش خانم ..... و گفتم منو ببره پیش یارو واسه عذر خواهی! هیچی دیگه رفتم دمه دفتر معلمای مرد!

دویستا چشم زل زده بودن به من! گفتم با آقای .... کار دارم. اومد دم در با کلی اهن و اوهون عذر خواهی کردم! منم که اصن عذرخواهی نکرده بودم تو عمرم آغا یعنی ری*م و اومدم دیــــگه!

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه زنـــــــــگ کامل در گیـــــــــــــر بودم سر یه حرف به این کوچیکی!


[ ]
+
بــــــــــدم میـــاد!

بروبکس محترم و محترمه سلام!

ببخشید اگه سال تا سال این وبلاگ آپ میشه گرچه می دونم واسه کسی مهم نیس  اصلا کی میاد به وبلاگ منه دیوونه نگاه کنه

به درک مهم نیس خودم واسه خودم مینویسم!

این چند روه حالم خیلی داغونه از کل زندگی نا امیدم!

اصن یه وضیه هاااا! والا همه خیلی باهام خوب رفتار می کنن ولی احساس می کنم از سر ترحم و دلسوزیه

دلم فقط به چهار نفر خوشه  

 

یکی شون رو چون از بکس نت هستش خیلی کم باهاش میحرفم (چت می کنم!) داوشمم هستش ماشالا!!!! جفتمون خون آشامیم!!!دیگه غریبه ها هم فهمیدن کیه چه برسه به خودش البته اگه سر بزنه به وبلاگم

 

خدا رو شکر اون یکی رو زیاد می بینم!تقریبا هر روز!یعنی فکرکنم اگه اون نبود الان دق مرگ می شدم دیگه!گرچه با این که صمیمی هستیم خیلی باهام نمیحرفه و همه چیزو بهم نمیگه ولی خوب . . . بیخیال اصن اونم سمت وبلاگم نخواهد اومد

 

نفر سوم یکی از دوستای مدرسه قبلیمه که خیلی خیلی دوسش داشتم و دارم ولی به دلیل شرایط جوی و آب و هوایی نمیتونیم هم دیگه رو ببینیم خیلی دلم براش تنگ شده. . . اونم به این وبلاگ سر نمیزنه احتمالا

 

نفر چهارم هم دوست ***م هستش که خوب معلومه که دلم به اون خوشه!!!دلیل می خواین واسه اینم؟؟ با اونم نمی تونم جدیدا بحرفم

 

از دوستای امسالم متنفرم فقط اذیتم میکنن همین الان دقیقا یکیشون که مثلا صمیمی ترینشونه بهم تیکه انداخت که :

-باز تو داری چرت و پرت مینویسی؟؟هنوزتو دنیای داستانی؟

هه! به داستان نویسی منم حسودی می کنن! یکی نیس بگه آخه دختره ی مغرور! تو خودت چه گ*ی میخوری مثلا که اون مغز پوکت رو آروم کنی؟

حالم ازشون بهم می خوره (این بخشرو از قصد قهوه ای کردم که تنفرم رو نشون بدم!)

ببخشید اگه غرزدم زیادی گرچه کسی اینا رو نمی خونه و من فقط دارم از درو دیواروبلاگ عذرخواهی می کنم

--------------------------------------------------------------------------------------


[ ]
+
نــــــــــــــــــــــــــــــــــــوروزتــــــان پیــــــــــــــــروز!
اوهـــــو!اوهـــو!اوهـــــــــــــــــو!!!

واااای! چه خاکی گرفته اینجا!! چند قرنی می شه که سر نزدم! گفتم دم عیدی بیام یه وبلاگ تکونی بکنم و دوباره برم گم و گور شم!

خوب برو بکس امیدوارم سال خیلی خوبی داشته باشین. (چه قدر تکراری و کلیشه ای شد! خوب چیکار کنم؟ چی بگم؟ ها؟ اصلا بلدی خودت بگو!!!)


ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــال نـــــــو مبـــــــــــــــــــــــــارک :*


[ ]
+